تبليغاتX
فریاد سکوت


 

 حرفهای تنهایی

 دیشب بعد از مدتها نابه سامانی های اعماق افکارم را بر سر کاغذ های بخت برگشته...

 کوبیدم.... غافل از آنکه....آتش حرفهایم برگهای دفترم را خاکستر کند و ....

 و حرارت وجودم قلم همیشه سیاه شبهای نویسندگی ام را در دستانم ذوب کند......

 اما.. من دیگر دلتنگی هایم را بر رنگ پریده ی درب چوبی اطاقم نمی کوبم

 دیوارهای اطاقم سرفه کنان دود سیگارم را پس میزنند................

  سر دردهای خماری ناشی از مستی شبهای بی روح گذشته رعشه بر اندامم انداخته........

 و. .. من که لاشه ی بی جان را بر ماسه ی ساحل دریای عشق می کشانم ...

 بی هیچ نشانه ای.

 حیاط خانه را باش....برای جای پاهایت  بی تابی می کنند...........

  ب.....ر.....گ....ر.....د...............برگرد...........

  زندانی به غم و شب و زمستان شده ام

مجنونم و دیوانه ی جانا شده ام

  هر کس که در این ره نبود عاشق نیست

من عاشق بی کسم که زندان شده ام

نوشته شده در 85/06/15ساعت 10:31 توسط فریاد سکوت |