مرثیه ای برای آزادی.....
به یاد شهید مبارز اکبر محمدی.......
آه اکبر جان امان از بغض...
می ترکانم بغض خشکیده ی اندوهم را.
بغض من شکنجه هایی است که روی تنت نقاشی شد...بغض من ..اندوهی ست عظیم که...
که یاد آوریش لحظه به لحظه بندر چشمانم را طوفانی میکند...
کشتی شکسته ای در من است که در ساحل سرزمینی غروب گرفته لنگر انداخته است.
آری کابوس شعرهای من لحظه های باقیمانده را چون زمستانی سرد و بی روح...
در انتظار بهار گذاشت.......
مرثیه می خوانم برای رفتنت....وعزاداری می کنم در غم بازماندگان اوین...
صداهایی در گوشم می شنوم که بیانگر ....
بیانگر غروب خونین سلول های اوین و.....
شکنجه ی حماسه سازان آزادی است.
و آفتاب را می بینم که مثل بختک سایه بر اندام شیطان انداخته.
اما... من به صداقت جمشید و شجاعت کاوه ایمان دارم وحتی من به....
به سلحشوری و پهلوانی سهراب ناکام نیز ایمان دارم. ...
دریغ و ...صد دریغ... که خاموشی دماوند... همچنان جراحت عمیقی است که ..
که قلبم را آزار می دهد...
صفحه های زمان را ورق می زنم... از عظمت هخامنش تا ظلالت قاجار...
افتخار نادر و اقتدار جمشید تا توپ و تانک هشت سال جنگ عزت شکن....
جنگ خودخواهان تاریخ... جنگ برای حکومت دین ریا.....به قیمت شرف و ناموس وطن..
به تابستان ننگین ۶۷ نگاه نکن... فاجعه ای بود که تاریخ ار ان می گریزد.
تاریخ و زمان از یاد نبرده اند شکنجه های آن سال را. دلالان خون هنوز هم حاظرند.
اما ...همیشه کاوه ها بودند...
اکبر جان همیشه تو بودی .... در کالبد آزادی خواهان دیگر...
به ۱۸ تیر ماه ۷۸ می رسم. هنوز نیز همان ضحاکان پیر حاظرند....
زمین و زمان گواه بر ساه پوشی آسمان ان روز هستند........................
ملائک آسمانها از چشمه ی خون شهدای آن روز وضو گرفتند....و
و نماز میت خواندند...
و تنها ابلیس های پیروز مست بودند که سور عزای مردگان را بر شفره نشستند.
و تو اکبر جان که تمام وجودت را فریاد کردی.... اما ... کسی بیدار نشد...
با صدایت ـ صدایی که شب های شکنجه را روی دیوار های اوین نقاشی کرد ـ کسی بیدار نشد.
کسی سحر خیز نبود...
کسی با صدای اذان شکنجه هایت نماز آزادی به پا نکرد.....
اکبر جان قسم به آزادی شرمنده ام ...
کسی با خونت وضو نگرفت..............
همه خوابند چون شب.......... تنها خوشحالی از آن ضحاکان پیر است و بس....
روحت شاد.....................