تبليغاتX
فریاد سکوت


اکنون که خون سرخ قلبم مرکب قلم دستانم شده دلم میخواهد که آنچه در

 توان این اندیشه تسخیر شده است را به روی کاغذ بریزم. میخواهم

 فریاد بزنم چون نمیدانم چه بنویسم که بتواند عطش این دل خراب شده

 را ابیاری کند.

اندیشه ای جز این نیست که خود را خالی از هر واژه ای یابم و یا اینک

ه خودم را در چهار راه کلمات گم و گیج بینم و جمله بندی واژه های

 درون دل ویران خویش را از یاد برده باشم.

سکوت تنها نشانه ایست که میتوانم نسبت به این بی مهری ها داشته باشم

چون سکوت راز گمنام کلماتی است که درون دلم شعله ور شده اند و من

 نمیتوانم بسرایمشان.

سکوتم چون آیینه ایست که درونم را منعکس می کند.

نوشته شده در 84/12/11ساعت 19:41 توسط فریاد سکوت |

فروغ فرخزاد: صدای نو در شعر و ادبیات فارسی

نام و نام خانوادگی: فروغ فرخزاد

نام پدر:محمد

تاریخ تولد:۱۵/۱۰/۱۳۱۳

شماره شناسنامه: ۶۷۸

وفات: ۲۴/۱۱/۱۳۴۵

                        

آثار:۱.اسیر ۲. دیوار ۳. عصیان ۴. تولدی دیگر ۵. ایمان بیاوریم به

آغاز  فصلی سرد.

به جرات باید گفت که نسل ما یا فروغ را بد شناخته یا اصلا او را

نشناخته است.

شهرت و درخشش فوق العاده ی فروغ همچون پرده و حجابی او را

از دید و دسترس ما دوستارانش چه در نسل ما و چه در دهه چهل و

پنجاه پنهان داشته است.

فروغ با پشت سر گذاشتن سنت کهن شعری ودستمایه ای از سنت بزرگان شعر ان زمان: نیما و اخوان وشاملو شروع کرد.

فروغ مجموعه ی شعری اسیر را در ۱۷ سالگی سرود.

سروده های این مجموعه نشان میدهد که فروغ در ۱۷ تا ۲۰ سالگی

بسیار بیشتر از سن شناسنامه ای خود رشد کرده است.

   امشب از آسمان دیده ی تو روی سعرم ستاره می بارد

درزمستان دشت کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب الودم شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره میسازد عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم 

که همین دوست داشتن زیباست

 گورستان ظهیرالدوله

 

چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و نا شنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های دریچه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه سبز نوازش است

با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

درشعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

به سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی؟

 

روحش شاد ویادش زنده

   

 

نوشته شده در 84/12/06ساعت 9:45 توسط فریاد سکوت |